تبليغاتX
حرف های یک دختر
حرف های یک دختر

این روزها حتی از جنس کاغذ بودن هم شهامت می خواهد...

 لیاقت می خواهد!

کاغذی بودن یعنی:

پر شدن از واژه ها...

از درد ها...

لبخندها...

یعنی حضور...

شهامتم را برای حضور

جا گذاشتم...

کجا؟!نمیدانم!

شاید جایی نزدیک همان کوچه که آخرین بار کودکی ام را گذاشتم!

اما لیاقتم را... 

این روزها سه نقطه بودن را ترجیح می دهم!

... یک کلمه!

یا اشک یا لبخند!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 16:35 توسط نیلوفر |

امشب از تمام دنیا فارغ می شوم...

چشمهایم را می بندم...

پا که به زمین بند نباشد

می روی

موج می شوی و می خروشی

و هیچکس...

برای خروشیدن و در هم کوبیدن به تو خرده نخواهد گرفت.

مه می شوی

و هیچکس

 به خاطر بودن اما نبودنت ناراحت نخواهد شد...

آتش می شوی

میسوزانی

اما این خاصیت آتش است

ابر می شوی

می باری...

چشم هایم را باز می کنم

اما خاصیت انسان بودن چیست؟!

لیاقت واژه قشنگیست...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 1:41 توسط نیلوفر |

من از نهایت شب

در عمق تاریکی

به وسعت نور کوچکی که سو سو میزد رسیدم

و اکنون سالهاست که ظلمت را ندیده ام.

در دنیای من تاریکی معنایی ندارد...

 

و امروز...

به ان ها ایمان اوردم...

من به راستی  تسخیر شده ام!

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 23:9 توسط نیلوفر |

 

امروز...

دنیا را

فاتح شدی

اما...

دنیای من دنیای دیگریست!

 


 

گیرم همه چیز را فراموش کردیم

مردم دنیا که هیچ...

دنیا را هم,

غرور و حرمت شکسته شده را چه باید کرد...؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 22:14 توسط نیلوفر |

سکوت
 
 
همیشه سکوت را دوست داشته ام.

سکوت همیشه برای من مفهوم آرامش بود!

همیشه  لحظه ها را برای ان لحظهء سکوت آن تنهایی پر از سکوتش

خواسته ام تا لحظه ای بیشتر عمیق تر بنگرم... 

اما این سکوت...

مفهوم فاصله هاست...!!

سکوت را همیشه دوست داشته ام

اما فاصله را نه...

امروز حاضرم دنیا را بدهم تا این سکوت را بشکنم!!

امروز دلم فریاد می خواهد...

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 3:30 توسط نیلوفر |

پرسش

 

انتهای جاده تردید...اندرون گرگ و میش...همه مبهم...همه تزویر...همه لبریز

چراها...؟؟؟؟؟؟؟

مه پرسشگر...بسته چشم بر هر حقیقت...

همه مبهوت...همه ساکت...همه گمراه...همه بی تاب...

بی دلیل و بی ثبات

و در این بی پایان..دو علامت سوال..هر دو مست باده پاسخ ها

که همانا ماییم گره خورده تا رسیدن به سراب

چه کسی پندارد که سراب نیست!!!خداست!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 1:3 توسط نیلوفر |

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست


ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!


دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم


اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت


کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!


آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد


حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند


همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت


خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......


کاشکي که بارون بزنه


به سقف و ايوون بزنه


کاشکي دلم پر بگيره


شادي رو از سر بگيره


کاش دوباره بارون بياد


رو تن ياس و نسترن


کاشکي بوي خدا بياد


تو کوچه و تو باغ من


.........................


کاش دوباره بارون بياد


اشک خدا رو ببوسم!


تا که دلم جون بگيره


از غم دنيا.... نپوسم

 

 

 

نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 14:22 توسط نیلوفر |

ويروس عشق چي كارايي

 

 

انجام ميده!!!!

 

 

1- بالا رفتن دمای  بدن (يه چيزی تو مايه‌های تب).

 

2- افزايش ضربان قلب و اضطراب و هيجان .

 

 

 

3- کم اشتهايي و يا بلعکس.

 

 4- بی تفاوتی نسبت به همه چيز غير از عامل انتقال دهنده ويروس .

 

 

5- بی‌خوابی و آبريزش از چشم و گاهی بينی و بعضی

 

موارد از دهان .

 

6- سردرد، گلو درد، دل درد، درد مواضع ماهيچه‌ای گردن

 

و ستون فقرات و کمر و

 

 

اجزای  وابسته.

 

 

 

7- فلج موضعی مغز و عدم قدرت تصميم‌گيری عقلانی.

 

 

 

8- تمايل شديد به شماره‌گيری تلفنی.

 

 

 

9- تزلزل شخصيتی و افت قدرت اعتماد به نفس و تمايل به مرگ.

 

 

 

10- تمايل به خنديدن يا گريه شديد.

 

 

 

11- افزايش شديد ميل خودکشی.

 

 

 

12- ضعف شديد و کلی دستگاه عمومی بدن.

 

 

 

13- تمايل شديد به خواندن : شعر، شنيدن ترانه و دراز

 

کشيدن روی تخت.

 

14- فوران آه‌های متمادی از ته دل.

 

 

15- گيجی، منگی، قاط زدن و ميل زياد به پياده روی.

 

 

16- اعتياد به سيگار، ترياک، هرويين، مرفين، کوکايين،

 

کافئين، وازلين، استالين ...

 

 

17- فعاليت فوق‌العاده سلول‌های تصوير سازی  و تخيل مغز.

 

 

 

18- قاطی کردن شب و روز و ماه و سال و.........

 

 

 

19- نياز شديد به محبت و آب يخ و چای  و آب قند.

 

 

 

20- توجه بيشتر به آيينه و وسواس شديد صورتی.

 

 

 

21- تمايل بی‌اندازه به تکيه کردن به يک شخص    

 

 ياپشتی محکم.

 

 

22- خواب روزانه و تغيير هويت شخصی از آدم به جغد و

 

گاهی شغال.

 

 

23- مبتلا شدن به بيماريهايي از قبيل مازوخيسم،

 

قانقاريا، کم‌حرفيسم، ورميسم

 

چشمی، کوتاهی قد و وبا!

 

 

24- افسردگی و ... مرگ.

 

پس سعي كنيد عاشق نشيد .............................وگرنه ................

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 0:44 توسط نیلوفر |

 زندگی

اجازه ؟ اجازه خانوم معلم ؟

خانوم مگه شما نگفتین زندگی قشنگه ؟

خانوم مگه شما نگفتین خدا ما رو دوست داره ؟

اجازه خانوم خودتون گفتین یه فرشته رو شونه ی راستمونه که همیشه هوامونو داره ! نگفتین ؟

 

زندگی قشنگ این بود خانوم ؟

خانوم ما یه چیزی فهمیدیم ! خدا هم مجبوره ما رو دوست داشته باشه ، درسته ؟

 

اجازه خانوم ما هر شب درسای زندگی رو یه دور می کنیم از روش 7-8 بارم می نویسیم ولی 20 نمی شیم ! چرا ؟

راستشو بخواین خانوم ، یه عمر الف رو از بالا به پایین کشیدیم ولی مثکه از پایین به بالا هم میشه کشیدش !

 

خانوم یه چیزی هست که می خوایم بهتون بگیم ولی قول بدین به اقای ناظم نگین :

ما همه ی زندگیمونو تقلب کردیم خانوم !

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 13:59 توسط نیلوفر |

 صدا

صدا کن مرا

 

صدای تو خوب است

 

صدای تو سبزينه ی آن گياه عجيبی است

 

که در انتهای صميميت حزن می رويد

 

در ابعاد ين عصر خاموش

 

من که از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنها ترم

 

بيا که برايت بگويم

 

چه اندازه تنهايی من بزرگ است

 

و تنهايی من شبيخون حجم تو را پيش بينی نمی کرد

 

و خاصيت عشق اين است ....

 

 

 

بدون شرح !

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 7:15 توسط نیلوفر |